این همه حسود بودم و نمی دانستم
به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد،
به چشمهای آشنا و پر آزارکه بی حیا نگاهت می کند،
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد…
حسادت می کنم
من آنقدر عاشقم که به طبیعت بد بینم،
طبیعت پر از نفس های آدمی است که مرا وا می دارد حسادت کنم به
تنهایی ام
به جهان…
۱۳۸۷/۰۷/۱۹ - ۶:۲۷ ب.ظ | Reply
خوشا شیراز و وصف بی مثالش
۱۳۸۷/۰۷/۲۰ - ۳:۳۳ ب.ظ | Reply
خوابِ بی رنگ…
۱۳۸۷/۰۷/۲۴ - ۶:۰۳ ب.ظ | Reply
این همه حسود بودم و نمی دانستم
به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد،
به چشمهای آشنا و پر آزارکه بی حیا نگاهت می کند،
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد…
حسادت می کنم
من آنقدر عاشقم که به طبیعت بد بینم،
طبیعت پر از نفس های آدمی است که مرا وا می دارد حسادت کنم به
تنهایی ام
به جهان…
۱۳۸۷/۱۱/۱۹ - ۹:۵۵ ب.ظ | Reply
او حسود بود، نگران و آسیب پذیر،
دوستم داشت
چون بتی مقدس،…
شعری که انتخاب کردی جذابیت عکس رو کامل کرده.