سیاوش جان نمیدونی وقتی این عکسها رو میبینم چقدر لذت میبرم، در شهر کثیف و پردود و دم که همه چیز آهنی و بی روح شده دیدن این سادگی و طراوت دوباره آدمو یاد زندگیهای رومانتیک میندازه، فکر کن صبح که میای بیرون این فضا رو ببینی چی میشه. با این عکس منو بیاد زندگیهای قشنگ قدیمی انداختی دستت درد نکنه بازم عکسهای قشنگ بنداز تا لذت ببریم.
۱۳۸۷/۰۸/۱۵ - ۱۲:۱۹ ب.ظ | Reply
سیاوش جان نمیدونی وقتی این عکسها رو میبینم چقدر لذت میبرم، در شهر کثیف و پردود و دم که همه چیز آهنی و بی روح شده دیدن این سادگی و طراوت دوباره آدمو یاد زندگیهای رومانتیک میندازه، فکر کن صبح که میای بیرون این فضا رو ببینی چی میشه. با این عکس منو بیاد زندگیهای قشنگ قدیمی انداختی دستت درد نکنه بازم عکسهای قشنگ بنداز تا لذت ببریم.
۱۳۸۷/۱۱/۰۲ - ۳:۴۴ ب.ظ | Reply
این عکس هم خیلی قشنگه
اما
نوشته سردر خیلی جوکه
آدم فکر می کنه که یه بسیجی اونو نوشته
البته من خودم یک بسیجی هستم و بسیجی ها را دوست دارم
باور کنید
شوخی نمی کنم (:
۱۳۸۷/۱۱/۰۶ - ۱۰:۴۰ ق.ظ | Reply
تنها تویی که در بسته را به روی دیدگان من باز می کنی
تنها تویی که مرا همراه خود به شهر خاطره ها همراه می کنی