- model: Canon EOS 30D
- exposureTime: 0.003 s (1/320) (1/320)
- fnumber: f/6.3
- focalLength: 105.00 (105/1)
رفتیم سفر، اونم چه سفری! چهارده نفر دورهم جمع شدیم و راه افتادیم رفتیم نئور. سیزده خرداد هفت غروب قرار داشتیم که راه بیفتیم، همه سر وقت اومدن به غیر از بهار و ممدرضا که مجبورمون کردن هشت راه بیفتیم. قرار شد اونایی که باعث تاخیر شدن، شام بهمون بدن که تا الان ما چیزی ندیدیم! جا دادن وسایل و کولهها هم مکافاتی بود. در هر حال علیرضا مینیبوس رو آتیش کرد و راه افتادیم. طبق معمول همیشه ایران که تا چند روز تعطیلی پشت هم پیش میاد، تا تونستیم تو ترافیک موندیم و بچه ها هم تا تونستن زدن و رقصیدن و خندیدن. یه نیم ساعتی رو برای شام تو رستوران فلامینگوی گرون باز موندیم و یه غذای خیلی معمولی با قیمت سرگردنهای زدیم تو رگ! خلاصه اینکه حدود پنج بامداد بود که رسیدیم هتل سفید کنار بندر انزلی، قسمت خندهدار ماجرا این بود که آقاههی ریسپشن بعد از اینکه از خواب بیدار شد و یه چند دقیقهای دنبال رزرو ما گشت، فرم اتاقها رو داد تا پر کنم و گفت که کل اطلاعات اقامت کنندگان؛ شامل نام و نام خانوادگی و تاریخ تولد و شماره شناسنامه و نام پدر و نشانی منزل و محل کارشون رو کامل پرکنم! خدا میدونه که چقدر هم اصرار به انجام این کار داشت. خلاصه بعد از پیچوندن آقاهه و رفتن به سمت اتاقها، یادم افتاد که یکی از بچهها تو لابی خوابش برده! به اتفاق دوست خواب برده، با یه آقای موتور سوار رفتیم تو ویلاها که یه موقع خدای نکرده اسلام به خطر نیفته و یه موقع آقایون و خانومها در جوارهم بسر نبرند. ویلای خانمها هم رو هم یه چندصدمتری دورتر در نظر گرفته بودند. بعد از یه چرت سه چهار ساعته و دوش صبحگاهی برای صبحونه املتی مفصل به همراه شیر و چای در جوار خانمها نوش جان کردیم.
حدود ساعت دوازده بود که از هتل به سمت اسالم زدیم بیرون، ساعت دو بعد از ظهر تو سه راه خلخال بود که داشتیم با کمک مینا و فرید مرغ ها رو خرد میکردیم، که یه آقایی اومد تو مغازه و گفت: سیاوش کیه؟! از اینجا به بعد این آقاهه شد راهنمای محلی ما؛ اونم چه راهنمایی!!! راستی این آقاهه یه برادری داشت که اونهم شد مسئول ترابری گروه با یه اتومبیل ۴WD آبی، که قسمتهای زیادی از خاطرات بروبچ با این اتومبیل شکل گرفت.
دقیق یادم نیست ولی در حدود ساعت شش بعد از ظهر بود که از خلخال رفتیم به سمت نئور، یه ساعت بعدش کنار نئور بودیم تو مسیر بچههای دالاهو و یه اتوبوس یزدی رو هم دیدیم. همگی من جمله خودم، تصورمون این بود که دیگه رسیدیم؛ شهرام گفت که کنار دریاچه زمینش خیسه و احتمال اینک مار هم باشه زیاده! یه کم میریم بالاتر، راستشو بخواین، بهش اعتماد کردم و گفتم بالاخره از ما بهتر منطقه رو میشناسه! یکمی بالاتر شهرام شد نیم ساعت راه مالرو با اون اتومبیل کذایی، یه دو سه جایی تو مسیر سگ های دامدارهای منطقه دنبالمون کردن، یکی دو بار هم از چپ شدن اتومبیل ۴WD آبی جون سالم بدر بردیم یه چند باری هم کلاه بروبچ پرت شد و یه مقادیری هم سردمون شد جایی ایستادیم که دیگه اتومبیل ۴WD آبی جلوتر نمیرفت و هوا کاملا تاریک شده بود. و تا اومدیم چادر بزنیم بارون دشت رو خیس کرد. انگاری شهرام هماهنگ کرده بود که شب به اونجا برسیم و بارون هم بیاد، تا بچهها کاملا همه چیز رو یکجا تجربه کنند. تا چادرها برپا شدند، یادمون افتاد که نهار نخوردیم و الان وقت شامه. زیر بارون آتیش روشن کردن از اون کارا بود که انجامش غیرممکن میومد ولی جوجه کباب رو زدیم به بدن، اونم چه جوجهای…
ادامه دارد







۱۳۸۷/۰۳/۲۶ - ۲:۴۱ ب.ظ | Reply
سلام سیا جون
یاد ایامی که در سوباتان حال و هوایی داشتیم به خیر
منتظر بقیه سفر نامه هستم.
۱۳۸۷/۰۳/۲۶ - ۴:۰۲ ب.ظ | Reply
سفر یعنی با هم خواندن، همراه و هم صدا بودن. از هم گفتن و خود را دیدن.
در سفر می شناسیم ناشناخته های درونمان را، صبر را،کمبود را، توان را و راه…
جاده ها باید رفت سیاوشِ عزیز.
۱۳۸۷/۰۳/۲۷ - ۱۱:۱۹ ق.ظ | Reply
pas baghiash koo???

۱۳۸۷/۰۳/۲۷ - ۲:۴۱ ب.ظ | Reply
فقط می تونم بگم خوش به حالتون امیدوارم همیشه خوش باشی و در حال سفر های جذاب و جدید عکساتم که طبق معمول فوق العاده است
۱۳۸۷/۰۳/۲۷ - ۳:۲۲ ب.ظ | Reply
I was thinking to my self that I miss this trip becouse I was in Anzac High way so please let me know for the next occasion
۱۳۸۷/۰۳/۲۹ - ۳:۲۲ ب.ظ | Reply
ای بابا خوش به حالتون جا من خالی