دیوانه، برهنه می رقصید. با آهنگی که وجود نداشت یا فقط در ذهن خودش نواخته می شد. دستها را بالا می برد و تن را می لرزاند. دختری که در پراید سبز رنگ نشسته بود، صورتش را به سمت دیگر برگرداند. دیوانه ماشین را دور زد و در برابر دختر تن را لرزاند. پیرزنی از پیکان آبی رنگ چادر نخی گلداری را به بیرون پرت کرد و گفت : این را بپیچ دورت، معصیت داره ! ” مرد چادر را برداشت. با چادر می رقصید، برهنه. چادر را در هوا تکان می داد و بدن را روی زمین. چادر را روی زمین انداخت.

دختر عصای سفید را به زمین می زد، ممتد و آرام . به چهارراه که رسید ایستاد. پای راست را روی خط کشی عابر گذاشت. موتور سواری با سرعت گذشت. دختر عقب رفت. دیوانه جلو رفت. تن را لرزاند. دستها را تکان داد. دختر آرام ایستاده بود. مرد جلوتر رفت. به عصای دختر دست زد. دختر گفت :ببخشید، ممکنه کمک کنید که بروم آنطرف.

مرد چادر را از زمین برداشت. چادر را دور تنش پیچید. دست دختر را گرفت. با هم به سمت دیگر خیابان رفتند.

برگرفته از بلاگ پیاده رو