بعد از یه پیاده روی چهار ساعته رسیدیم بالا، این خانواده مهربون گرجی ما رو به مهمونی دعوت کردن، آخر هفتشون رو اومده بودن کازبگی و هیچ چیزی بیشتر از خاچاپوری خوردن تو اون هوا نمی چسبید، ما هم لذت بردیم از مهربانیهاشون. تابستان ۱۳۸۴، کازبگی، گرجستان